الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

382

الخصال ( فارسى )

دستور داده باز ميگويد . مهاجر و انصار به ابو بكر اشاره كردند ، گفتند اينست جانشين پيغمبر ! سپس آن دو به ابى بكر گفتند ما مسائلى پيش تو طرح ميكنيم كه پيش جانشينان پيغمبران طرح مىشود و از تو پرسشهائى داريم كه از اوصياء پرسش مىشود ابى بكر به آنها گفت هر چه خواهيد بپرسيد تا جواب شما را بگويم يكى از آنها گفت من و تو نزد خدا چه هستيم ؟ چه جاندارى بود كه در جاندار ديگرى جا داشت ؟ و ميان آنها خويشى و پيوند نژادى نبود ؟ چه گورى بود كه آنچه در درون داشت بگردش برد ؟ آفتاب از كجا بر مىآيد و بكجا فرو ميرود ؟ كجا بود كه آفتاب يك بار تابيد و ديگر نتابيد ؟ بهشت كجا است ؟ دوزخ كجا است ؟ پروردگار تو حمل مىكند يا حمل مىشود ؟ پروردگار تو بچه سوى رو دارد ؟ دو تاى حاضر چيستند و دو غايب چيستند ؟ و دوتائى كه با هم دشمنى ميورزند كيستند ؟ يكى چيست ؟ دو تا چيست ؟ سه چيست ؟ چهار چيست ؟ پنج چيست ؟ شش چيست ؟ هفت چيست ؟ هشت چيست ؟ نه چيست ؟ ده چيست ؛ يازده چيست ؟ دوازده چيست ؟ بيست چيست ؟ سى چيست ؟ چهل چيست ؟ پنجاه چيست ؟ شصت چيست ؟ هفتاد چيست ؟ نود چيست ؟ صد چيست ؟ گويد ابو بكر فروماند و جوابى نداشت ، ما ترسيديم كه مردم از دين برگردند من نزد امير مؤمنان ( ع ) شتافتم و عرض كردم يا على پيشوايان يهود بمدينه آمدند و از ابو بكر پرسشهائى كردند كه در جواب آنها فرو ماند آن حضرت به روى من لبخندى شيرين زد و فرمود هان همان روزى است كه رسول خدا ( ص ) به من وعده داده جلو من به راه افتاد و مانند رسول خدا ( ص ) گام ميزد تا به مسجد آمد و در جاى رسول خدا ( ص ) نشست سپس رو به آن دو تن يهودى كرد و فرمود هر دو نزد من آئيد و مسأله‌هائى كه از اين پيره مرد پرسيد از من بپرسيد .